تبليغاتX
زهير
زهير

زهير يعني چيزي يا كسي كه هرگز نتواني ان را فراموش كني

سلام دوستاي خوبم

اين مطالب رو از كتاب پيامبر و ديوانه  جبران خليل جبران براتون مي نويسم

 آنگاه ميترا باز به سخن در آمد و گفت

درباره زناشويي چه مي گويي استاد

او پاسخ داد شما براي همراهي آفريده شده ايد و تا ابد نيز همراه  خواهيد بود .

هنگامي كه بال هاي سپيد فرشته ي مرگ روزهايتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود .

آري شما در خاطر خداوند نيز همراه خواهيد بود اما در همراهي هميشه فاصله را رعايت كنيد و بگذاريد بادهاي آسمان بين شما به رقص در آيد . بگذاريد عشق و محبت درياي خروشاني باشد كه در ميان دو ساحل روح هاي شما قرار مي گيرد. جام يكديگر را پر كنيد اما از يك جام ننوشيد .

با هم آواز بخوانيد و با هم برقصيد و شادي كنيد ولي يكديگر را تنها بگذاريد همان طور كه تارهاي ساز تنها و جدا هستند . اما از يك نغمه با هم به صدا در مي آيند .

دل خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگه داري زيرا تنها دست زندگي قادر است دل هايتان را نگه دارد. هميشه در كنار هم بايستيد اما نه تنگاتنگ زيرا ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند و درخت بلوط و سرو در سايه يكديگر رشد نمي كنند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط اعظم نصيري| |

 

 اي دوست من

من آن چيزي نيستم كه تو مي پنداري .

ظاهرم چيزي نيست جز لباسي كه از نخ هاي ساده و نيكي با دقت بافته شده است

تا مرا از مزاحمت هاي تو و تو را از اهمال و فراموشي من در امان نگه دارد.

اي دوست من

نمي خواهم هر چه كه مي گويم باور كني و هر چه را كه انجام مي دهم بپذيري

زيرا سخنانم انعكاس انديشه هاي تو و كردارم چيزي نيست جز سايه هاي آرزوهاي تو .

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:50 توسط اعظم نصيري| |

آنگاه ميترا گفت با ما از عشق سخن بگو

پس او سرش را بلند كرد و به مردم نگريست در حالي كه سكوت

همه جا را فرا گرفته بود با صداي بلند گفت

هنگامي كه عشق شما را فرا مي خواند به دنبالش برويد هرچند راهش سخت و دشوار باشد.

هنگامي كه بال هايش شما را در آغوش كشيد از او اطاعت كنيد حتي اگر شمشيري ميان پرهايش پنهان باشد.

عشق چيزي نمي دهد مگر خود را و چيزي از شما نمي گيرد مگر چيزي كه از آن خودش باشد .

عشق كسي را تصرف نمي كند و هيچ كس نيز نمي تواند آن را در اختيار خويش بگيرد 

زيرا عشق با عشق زنده است و برپايه مهر و محبت استوار است.

آنگاه كه عشق مي ورزيد نگوييد خدا در قلب من است بلكه بگوييد من در قلب خدا هستم .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:49 توسط اعظم نصيري| |
من انچه در مورد ازدواج خیلی دوست دارم این است که

دو نفر در انظار عمومی می گویند از میان مردم جهان تو را انتخاب کرده ام

تا با هم به پیش برویم.                                  لئوبوسکالیا

سلام دوستان عزیز ببخشید که غیبت ام طولانی شد

مابین سفر اتفاقاتی افتاد که با خوندن متن بالا حتما خودتون متوجه شدید.

ازدواج کردم و یکی از دلایل طولانی شدن سفرم همین بود.

تو این چند روزه انقدر سرم شلوغ بود که حتی وصل اینترنت نشدم .

حالا برگشتم با کلی حرف و حدیث که به وقتش براتون میذارم

فعلا خداحافظ با ارزوی خوشبختی برای همه تون

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:56 توسط اعظم نصيري| |
با سلام خدمت همه ی دوستان خوبم

امیدوارم من رو بخشید که دیر اومدم

دارم میروم مسافرت

حتما با خودتون میگوید که این خانوم هم می خواهد مارکو پلو شود

کاش این رویا یه واقعیت می پیوست.

من در ارزوی یک همسفر خوب و همیشگی ام تا با او دور ایران و دنیا رو بگردم.

من عشق سفرم و عقیده دارم بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

اینم بار میخوام برم مشهدالرضا - حرم دلها

برای همه ی شما دوست های خوبم دعا میکنم

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:13 توسط اعظم نصيري| |

قطعاتي از نامه اي به قلبم

 قلب من هرگز تو را محكوم  و نقد  نمي كنم . و نيز هرگز از ان چه مي گويي

شرمنده نمي شوم . مي دانم  تو كودك محبوب خداوندي و او

در تابشي شكوهمند و عاشقانه از تو حفاظت مي كند .

قلب من  به تو ايمان دارم طرفدارت هستم و در نيايش هايم

همواره برايت درخواست بركت مي كنم .

همواره دعا مي كنم ياري و پشتيباني مورد نيازت را دريافت كني .

قلب من به تو ايمان دارم . ايمان دارم كه تو عشق ات را با هر

 ان كس كه نيازمند يا سزاوارش باشد سهيم مي شوي.

كه را من راه توست . و همراه با هم به سوي روح القدس مي رويم .

از تو مي خواهم به من اعتماد كني .

بدان كه دوست ات دارم و مي كوشم تمام ازادي مورد نيازت را

براي ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سينه ام در اختيارت بگذارم .

براي ان كه هرگز احساس از حضور من در گرداگرت احساس

نا اسودگي نكني هر كاري مي كنم.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:24 توسط اعظم نصيري| |
اين شعر رو تقديم ميكنم به شاگرد و دوست خوبم شكيلاي عزيز

 من از نهايت شب حرف مي زنم

من از تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من مي امدي

براي من اي مهربان چراغ بياور

ويك دريچه كه از ان

به ازدحام  كوچه خوشبخت بنگرم

                                             فروغ فرخزاد

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:51 توسط اعظم نصيري| |

اين شعر رو تقديم ميكنم به دوست خوبم فرزانه چون مي دونم شعرهاي فروغ رو خيلي دوست داره

 دخترك خنده كنان

گفت كه چيست

راز اين حلقه ي زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره ي او

اين همه تابش و درخشندگي است

مرد حيران شد و گفت

حلقه ي خوشبختي است . حلقه ي زندگي است

 

همه گفتند مبارك باشد

دخترك گفت  دريغا كه مرا

باز در معني ان شك باشد

سالها رفت و شبي

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

.اي اين حلقه كه در چهر ه ي او

بازهم تابش و رخشندگي است

حلقه ي بردگي و بندگي است .

                                            فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:44 توسط اعظم نصيري| |
خدایا به ما
اندیشه شریعتی
شهامت مصدق
مرام طالقانی
صبوری خاتمی
عمر جنتی
ثروت رفسنجانی
و اعتماد به نفس احمدی نژاد
عطا کن
آمین

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:30 توسط اعظم نصيري| |
تعجب نكنيد دوستاي عزيزم

مجبورم روزهای موفقیت رو پشت سر هم بنويسم

فردا دارم ميروم مسافرت

شايد هم ازدواج

البته اميدوارم اشتباه نكنم

برام دعا كنيد تا بهترين تصميم رو بگيرم

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:11 توسط اعظم نصيري| |